بی دست، بی پا، راه طولانی

تو اینترنت دنبال چیزی میگشتم که به دو مطلب معکوس هم برخوردم.

در هند از خیابون MG road که رد بشی، یک صحنه غم انگیز، چشمت رو خیره می کنه!

چندین مرد بی دست و پا که روی یک تخته ای که زیرش چرخ داره نشستند ... و چشم به رهگذران دوختند که پولی هر چند ناچیز را به آنها تقدیم کنند، اوایل فکر می کردم که این نقص عضو مادرزادی است ولی بعدها دوستان هندی ام گفتند که بعضی از خانواده ها که در فقر کامل به سر می برند دست و پای فرزندانشون را از همان ابتدای کودکی می برند چون بر این باورند که اینها در بدبختی و فقر به دنیا آمده اند و باید در بدبختی و فقر هم از دنیا بروند.

این مطلب از وبلاگ زندگی من در هندوستان بود.

مطلب بعد از سایتwww.isaarsci.ir

 

زندگی شگفت انگیز الهام بخش
در زندگی به سمت مستقیم و راست پیش برو ... همیشه و در هر راهی.

من نیک ژوویسک هستم . گواه خدا هستم برای لمس هزاران قلب در دنیا!بدون هیچ دست و پایی متولد شدم در حالی که پزشکان هیچ تجربه پزشکی برای این " نقص مادرزادی " نداشتند، همانطور که تصور می کنید با موانع و چالشهای بسیاری روبه رو بوده ام.

" هر زمان با ناملایمات متعدد روبه رو می شوید ، با مسرت رفتار کنید " ( آیه ای در انجیل)
در شمارش دردها و سختی هایم آیا جایی برای شادی و مسرت می ماند؟ زمانی که پدر و مادرم مسیحی بودند و پدرم کشیش کلیسایمان ، آنها این آیه را خوب می شناختند. اگر چه، در یک روز صبح 4 دسامبر 1982 در ملبورن( استرالیا) " پروردگارا تو را سپاس" تنها کلماتی بود که می توان از آنها شنید. 
اولین فرزند آنها پسری بدون دست و پا متولد شد ! هیچ هشداری که آمادگی آنها را در برداشته باشد وجود نداشت .پزشکان از اینکه هیچ پاسخی برای آن نداشتند در حیرت بودند!! هنوز هیچ دلیل پزشکی دال بر چرایی این اتفاق وجود ندارد و نیک در حال حاضر برادر و خواهری دارد که مانند هر نوزاد معمولی دیگری بدنیا آمدند.

تمام عالم مسیحیت از تولد من افسوس می خوردند و والدینم که بسیار گیج و مبهوت از من بودند. هر کسی می پرسید " اگر خدا ، خدای عشق است " ، پس چرا خدا می بایستی اجازه دهد چنین اتفاق بدی نه برای هر کس دیگر ، بلکه برای مسیحیان ایثار گر افتد ؟ پدرم تصور می کرد من برای سالیان طولانی زنده نخواهم ماند ، ولی آزمایشها نشان می داد که من یک نوزاد کاملاً سالم هستم تنها با نقص عضو دست و پا. 
همانطور که قابل فهم است ، والدین من نگرانی عمیق و ترس آشکاری داشته اند ، از آن نوع زندگی که من به دنبال خواهم داشت .خدا به آنها استقامت ، دانش، و شجاعت عطا کرده بود،در سالهای اول زندگی و سالهای بعد وقتی که آنقدر بزرگ شدم که بتوانم به مدرسه بروم . قانون استرالیا به دلیل معلولیت جسمانی ، اجازه رفتن به مدرسه عمومی را نمی داد. خدا معجزه ای کرد و قدرتی به مادرم تا در برابر آن قانون مبارزه کند و سرانجام آن را تغییر دهد . من یکی از اولین دانش آموز معلولی بودم که در آن مدرسه به تحصیل پرداختم. رفتن به مدسه را دوست داشتم و تمام تلاشم این بود که که مانند هر فرد عادی زندگی کنم ، ولی این مربوط به سالهای اولیه مدرسه بود تا زمانی که به دلیل تفاوت فیزیکی با احساس طرد شدگی و غیر – طبیعی بودن مواجه نشده بودم . عادت به آن شرایط بسیار برایم مشکل بود ، ولی با حمایت والدینم ، شروع به رشد نگرشها و ارزشهایم کردم که برای روبه رو شدن با موقعیتهای چالش بردار بسیار مفید بود.

من بر این مسئله واقف بودم که تفاوت دارم ولیکن از سوی دیگر من شبیه هر فرد دیگر بودم . بارها اتفاق افتاد که من احساس حقارت داشتم به طوری که نمی توانستم به مدرسه بروم ، فقط به این دلیل که نمی توانستم به توجه های منفی آنها روبه رو شوم .با کمک والدینم تلاش می کردم آنها را نادیده تصور کنم و بتوانم برای خود دوستانی بیابم.
به محض اینکه دانش آموزان متوجه می شدند من هم دقیقاً مثل آنها هستم موهبت الهی شامل حالم می شد و با آنها دوست می شدم .
بارها شده که من احساس افسردگی و عصبانیت داشتم ، چرا که من نمی توانستم راهی را که در آن قرار داشتم تغییر دهم، و یا هر کسی را به خاطر آن سرزنش می کردم . من به مدرسه یکشنبه ( برای آموزش )می رفتم .
آموختم که خدا ما را بسیار دوست دارد و مراقب ماست . فهمیدم که بچه ها را بسیار دوست دارد. ولی این را نفهمیدم که خدا اگر مرا دوست دارد چرا مرا اینگونه آفرید ؟ آیا دلیلش آن بود که از من اشتباهی سر زده است؟

اندیشیدم که بایستی این گونه باشم زیرا در مدرسه ، من تنها فرد غیر طبیعی بودم . سرباری بودم برای همه افرادی که در کنارشان بودم . سر انجام بایستی می رفتم این بهترین کاری بود که باید انجام می دادم . می خواستم به همه دردهایم و به زندگی ام در سن جوانی پایان دهم . اما دوباره شکر گزار والدین و خانواده ام هستم که همیشه برای آرامش من بوده اند و به من شجاعت داده اند.
خدا شرح مصیبت های عیسی را در زندگی من نهاد تا ازآن تجربیات برای ارشاد دیگران استفاده کنم برای آنکه بر مشکلات فائق آیند و همواره شکرگزار خدا باشند . نیروی خدا الهام بخش زندگی شان باشد و اجازه ندهند هیچ مسئله ای بر سر برآورده شدن آرزو ها و رؤیاهایشان قرار گیرد. 
و همه ما بر این امر واقفیم که خدا بهترین ها را انجام میدهد برای کسانی که او را دوست دارند . این آیه با قلب من صحبت می کند و مرا به این نقطه می رساند که من می دانم اتفاق های بد در برابر خوشبختی ، شانس یا توافق هیچ است . من به نهایت آرامش رسیدم، همینکه آگاه شدم از اینکه خدا اجازه نخواهد داد ، هیچ چیزی اتفاق افتد در زندگی مان مگر اینکه او هدف خوبی در آن قرار داده باشد در سن 15 سالگی زندگیم را کاملاً وقف کلیسا کردم بعد از این که در انجیل خواندم عیسی فرمود:دلیل آنکه فرد نابینایی به دنیا می آید آن است که "خدا از طریق آنها قدرتش را اشکار می کند " 
من به راستی اعتقاد دارم خدا به من سلامتی خواهد بخشید ، چه بسا که من بتوانم گواه عظیم او باشم از قدرت بهت انگیز او .
بعدها بنابر درایتم متوجه شدم که اگر ما برای خواسته ای به درگاه خدا دعا کنیم، اگر او بخواهد اجابت خواهد شد . و اگر او نخواهد که اجابت شود ، مطمئناً امر بهتری در آن بوده است .می دانم شگرفی خدا در این است که مرا به کار گیرد فقط در این هیأت و نه در شکل دیگر . 


در حال حاضر 21 ساله هستم. کارشناس بازرگانی در رشته حسابداری و برنامه ریزی امور مالی. یک سخنور قابل هستم و امید آن دارم که به خارج بروم و داستانم را برای دیگران تعریف کنم . مباحثم را به سمت تشویق دانش آموزان و جوانان امروزی سوق دهم . همچنین در گروه های جمعی سخنرانی می کنم . من شرح حال مصیبت های عیسی هستم برای جوانان .
و خودم را برای مشیت الهی و آنچه که او می خواهد و آنچه که به او منجر می شود قرار داده ام . رؤیا ها و اهدافی که در سر دارم را دنبال می کنم . می خواهم بهترین گواه عشق و امید خدا باشم. و یک سخنور الهام بخش در خدمت مسیحیان و غیر مسیحیان .
در صدد هستم که در سن 25 سالگی به استقلال مالی برسم و با سرمایه گذاری های جدی به تولید ماشینی بپردازم که بتوانم با آن رانندگی کنم . نوشتن چندین کتاب پر فروش از دیگر رؤیا های من است و امیدوارم در پایان امسال اولین نوشته ام را با عنوان " بدون دست ، بدون پا، بدون دلهره "به اتمام برسانم .

 

/ 0 نظر / 42 بازدید